دیشبی که متاسفانه سرورم مثل خیلی دیگه از سرورهای شهر قطع بود و جواب نمی داد . این البته نشونه ی بدی نیست . یه مثلی هست که میگه وقتی کسی با خشونت باهات برخورد میکنه معنیش اینه که در مقابلت درمونده شده . ملالی نیست . مطلب دیشبو الان میفرستم . به هر حال زنده باد ایران و ایرانی آزاد اندیش.
---------------------------
/* /*]]-->*/
این روزا روزای سختیه
یا بهتر بگم پر از دلهره ، سرنوشت ساز و تاریخی ای خواهد بود . دلم پر از اضطراب و سرم پر از افکار پریشونه . روحم پیش حرکتیه که هیچ وقت فرصتی نداشتم تا واقعا و عملا بهش بپیوندم . اما همیشه با کسایی بودم که صادقانه و شیر دلانه برای آزادی جنگیدن . اگر میتونستم جزوی فعال از این حرکت باشم برام سرشار از نشاط و غرور بود . برای از دست دادن این افتخاره که دلم پر از دلهره و اضطرابه .
سرشار از نگرانی برای برادری که هر لحظه ممکنه هدف اصابت گلوله قرار بگیره . خواهری که هر لحظه ممکنه آماج مشتها و لگدهای وحشیانه بشه . ممکنه تحت تجاوز و شکنجه قرار بگیره . برای مادری که هر لحظه بیشتر دلش فشرده میشه و به درد میاد . دلم پر از اضطرابه و وجودم پر از شرمندگی که کاری نمیتونم از این فاصله براشون بکنم . اینجا اونقدر کوچک و خفه ست که کمتر کسی جرات ایستادن داره . یا شاید بهتر باشه بگم مردمش ترسوتر از اونی هستن که بخوان بایستن . اما نه . ایرانی همیشه شجاع بوده و هست .
کاری از من ساخته نیست جز دعا و حمایت روحی و کلامی .
پس میشه گفت منم جزوی از این حرکتم . جزوی از این جنبش . جزوی از این فریاد .
فردا روز سرنوشت سازیه . فردا روزیه که تو تاریخ برای همیشه ثبت خواهد شد .
فردا روز ایران و ایرانیه . روز قلب این حرکته . روز روح این جنبشه .
فرداروز بزرگیه .
16 آذر
پس .........
زنده باد دانشجو
زنده باد ایران و ایرانی
زنده باد تمام آزادی خواهان دنیا
زنده باد آزادی .......
این روزا کارام حسابی خنده دار شده .برو بیایی دارم برا خودم تو ذهنم . ازین شاخه می پرم اون شاخه . یه روز میشم شاعر . یه روز میشم موزیسین . یه روز میشم سولیست ارکستر سمفونیک . یه روز میشم مهندس نرم افزار . یه روزم مهندس روبوتیک . بد برزخی شده . تکلیف خدمتم هم از یه طرف دیگه حسابی ذهنمو مشغولم کرده . شدم یه لنگ در هوا . آویزون آویزون .
حتی موسیقی هم برام تقسیم بندی شده . سنتی و کلاسیک . سه تار و گیتار. در حالی که اصلا با موسیقی سنتی حال نمی کنم . اینجوریاست دیگه . دیگه حتی خرید ساز هم برام ترسناک شده . میترسم شروع کنم و بعدش ..........
خلاصه به یه چیزایی رسیدم که برام بازم تازگی
داره
خدا ایندفعه رو به خیر بگذرونه
با روباتیک تابحال دست و پنجه نرم نکرده بودم .
هر چی که تا حالا خواستم رو همه یکجا داره
برم سراغش یا نه ؟
تو یه خیابون طولانی و خلوت ، بدون مزاحم، تنهای تنها
امروز یه بارون فوق العاده شروع شده
ازون بارونای مخصوص شمال . زیبا و بی نظیر
وای خدا
شبای زمستون چقدر زیباست
مخصوصا شبای بارونیش
خیلی وقته دست به قلم نشدم
سختمه . یه جورایی معذبم . انگار با این دنیا غریبه شدم . با نوشتن غریبه شدم . با کتاب غریبه شدم . شدم یه آدم مصرفی کسی که صبح میره سر کار دنبال سگ دو زنی . بعد شب میاد خونه و عین یه درخت پیر که با تبر قطعش کرده باشن نقش زمین میشه . شکسته و بی وزن . همه ی دنیا هم تشویقش میکنن که به همین مسیر ادامه بده . آخر ماهم چندر قاز بذارن کف دستش و اونوقت ندونه که چطور باید خرجش کنه . اصلا نمیدونه که باید با این یه ارزن داراییش چیکار میتونه که بخواد انجامش بده .
همه ی اینا منم .
یه غریبه . یه نا آشنا . یه درخت قطع شده . یه درخت بی ریشه . یه درخت
که حس میکنه ریشه داره اما گمش کرده . مثل یه غریبه ازینجا رفتم و مثل یه غریبه
برگشتم .
آخ که دنیا با آرزوهای آدما چه میکنه .
چقدر انسانها زود تغییر میکنن . چقدر زخمها زود
کهنه میشن و چقدر زو..........د .
و چقدر راحت میشه له شد ......
یعنی من همونیم که قرار بود باشم ؟
همونی که میتونستم باشم ؟
من یه غریبه ام . اونم با خودم .
گاهی اوقات میشه از تو یه چشم یه دنیا رو دید . بعضی وقتا هم دنیا رو از یه چشم کوچیک . چقدر دنیای کودکی زیباست و چقدر کودک بودن لذت بخش . میشه تو یه چشم به هم زدن عروس شد . میشه تو یه آن خلبان هواپیما شد . اونم چقدر جدی .
کاشکی اونقدر نمی فهمیدم تا درک کنم که چقدر انسان بودن سخت و رنج آوره و چقدر عذاب میکشم وقتی به انسان بودنم فکر می کنم .
الان 16 آذر ماهه که دارم اینو مینویسم . چند روزی از عمل مامان گذشته و اون الان برگشته خونه . اما دیگه نخواهد تونست اون آدم همیشگی باشه . مامانو خدا بهم برگردوند . همه چی اتفاقی و یکدفعه . یه چک آپ معمولی . یه درد تو سینه و 4 تا رگ مسدود شده . آره 4 تا لوله که زندگی رو به قلب رنجور مادرم میرسوندن به طور ناگهانی مسدود شده بودن . اصلی ترین رگش تا 90 در صد بسته شده بود و یه تلنگر لازم بود برای یه ایست قلبی خطرناک که به گفته ی دکترش شانس نجاتش نزدیک به صفر بود . اینجاست که میشه گفت همه چیزو خدا راست و ریس میکنه . خلاصه به خیر گذشت .
الان 3 روزه که سلامتشو به دست آورده و دوباره کنار خودم میبینمش . چقدر خونه بدون اون سوت و کور بود . خوب راسته که آدم تا چیزی رو از دست نده قدرشو نمیدنه . منم این چند روزی حضور بزرگترین نعمت دنیا رو کنارم حس کردم .
دوبار عمل طی 1 ماه حسابی رنجور و خستش کرده . اما حضورش یه دنیا ارزش داره .
خیلی اوضاع قمر در عقربی بود . چند وقتیه حسابی نظم زندگیم به هم ریخته . حس کسی رو دارم که به خط پایان نزدیک شده ، نوار پایان رو میبینه اما هر چی میدوه بهش نمی رسه . هدف زندگیم رو گم کرد م.
دارم می گردم دنبالش .
روحم با هنر پرواز می کنه . با موسیقی . عکاسی .
ذهنم با دنیای بی نهایت کامپیوتر .
خودمم تو دنیای فیزیک دست و پا میزنم .
حالا من با کدومشون میتونم پرواز کنم ؟؟؟
بهم گیر داده بود و هی دنبالم میومد . ولم نمیکرد . مدام با جملات پشت سر هم منو به رگبار کلمات گرفته بود . آخرش کلافه شدم و بهش گفتم بگو ببینم چی میگی . گیر داده بود وجب کن قدمو . آخر تسلیمش شدم .
وجبش کردم . شد 5 تا و نصفی !!!!!!
بهش گفتم . یه جواب خیلی باحال ازش گرفتم .
پس چرا همه به من میگن نیم وجبی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اینم سوال و جواب از یه آتیش پاره ی ۸ ساله ( من بی تقصیرم )
ويژگيهاي شخصي براي اينكه عاشق خوبي باشيد؟
«يكي از شما بايد بلد باشد كه خوب چك بنويسد، چون حتي اگر صد هزار كيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يك قبضهايي هست كه بايد پرداخت كنيد.» آوا، 8 ساله
امروز به چند تا نتیجه رسیدم .
- زیباترین چهره ی دنیا مال چیزیه که بهش میگن شیطان که من اونو اندیشه بد مینامم .
- خالق رنگها بیرنگه . در عین سرشار بودن از همه ی رنگها . چه تضاد قشنگی .
- مخ بعضیا با خوندن همه ی کتابای دنیا باز هم آک آک میمونه !!!
- پشت هر آتشی ممکنه گلستانی باشه و پشت هر آبشار زیبایی یه سیاهچال مرگبار
- من از یه طریق میتونم واقعا عبادت کنم . اونم موسیقیه . من اینطوری نماز میخونم.
- فرشته و شیطان خود منم و این افکار و سرشت منه که در هر لحظه اجازه ی ابراز وجود هر کدوم از دو بعد منو میده .
بسه دیگه این همه مال امروز بود .
اینم روش . البته مال خیلی وقت پیشاست اما خوش کردم اینبار ثبتش کنم برا همیشه .
آنها که به سـر در طـلب کعبه دویـدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتـنــد در آن خــانه بیــابـنـد خـدا را
بســیـار بجســتـند خــدا را و نـدیـدنـد
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
نــاگــاه نـدایـی هـم از آن خانه شـنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خــانـه پرسـتـیـد که پاکان طـلـبیـدند
یه چند روزیه پشت سر هم و با آدمای مختلف میریم لب دریا . یه خورده خشمگین شده این روزا . نفهمیدم چرا . چون اونقدر شلوغش کرده بود که هیچی نمیشد از حرفاش فهمید . فقط داد و قالش نصیب ما میشد . اما دریا خشمش هم زیباست . اگه شد عکسایی رو که از دریا گرفتم میذارم تا اون لحظه ها هم برای همیشه این تو ثبت بشن .
خیلی دلم میخواد بازم حرف بزنم اما نمیشه .
نه اینکه حرفی برا گفتن نداشته باشم . اونقدر حرف تو دلمه که اگه بخوام بگم یه عمر کم میارم . اما خداییش سخته که دلتو بریزی تو گردونه ی کلمات و بگردونیش تا شاید جاذبه ی احساساتت بتونه یه نظمی به این دنیای به هم ریخته بده . دنیای کلمات هم دنیای عجیبیه . گاهی اوقات چند تا کلمه میتونه انسان رو به اوج برسونه . گاهی هم به ته تاریکترین سیاهچاله های هستی . اونجایی که مجبوری با چشمای بازتر زندگی کنی تا وحشت عمیق حاصل از تاریکی رو وارد دونه دونه سلولهای بدنت کنی .
چرا من نمیتونم بنویسم ؟
یعنی این بخش از دنیامو پیش گلم جا گذاشتم ؟
تاحالا تو زندگیم اینطوری نشده بودم . از وقتی این وبلاگمو ریست کردمو دوباره شروع کردم فقط مهمل میبافم . پس کوش اون سعید ؟
تا نیم ساعت پیش که برق نداشتیم تو تاریکی مطلق داشتم به این فکر می کردم اگه یک میلیارد پول داشتم باهاش چیکارا می کردم ؟
تو نیم ساعت فهمیدم چقدر کارای انجان نشده دارم تو این دنیا . چه کسایی تو زندگیم هستن که لیاقت استفاده از این پول رو دارن ؟ و چه چیزایی وجود داره که میتونه بیشتر خوشحالم کنه . اول از همه قرار شده بود یه فکری به حال بیماری بابا مامان بکنم . چون گمون نمی کنم یه تار موشون با هزارها از این پولا برام برابری کنه . بعدش قرار بود بابا رو بفرستم مصر که اینهمه آرزوشو داره و خرت و پرتایی که همیشه دلم میخواست بخرم .
می رفتم تو کار ساخت و ساز و مهمترین قسمتشون که همیشه آرزوشو داشتم تحت پوشش قرار دادن یه مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست بود . خدا میدونه که چقدر دلم میخواد این کار رو انجام بدم . چیزی که واقعا زجرم میده دیدن این بچه هاست که به گناهی که پدر و مادراشون مرتکب شدن اینطور باید مجازات میشن . همیشه دوست داشتم یه مرکز بزرگ برای حمایت از این سرمایه ها تشکیل بدم تا اونطور که لیاقتشو دارن بتونن زندگی کنن . دوست دارم لذت به وجود آوردن برق شادی رو تو چشمای معصوم یه بچه که مهمترین چیز دنیا رو یعنی خانواده رو نداره حس کنم . شادیشونو ببینم و شاد بشم . کاری کنم که اونا هم بتونن حضور یه خانواده رو حس کنن .
خلاصه اینم یکی از آرزوهای بزرگ میلیاردر شدنم بود . و جدی ترینشون بعد از کارای مامان و بابا .
دوست داشتم بهاره ی عزیزمو . کسی که واقعا از یه خواهر برام عزیز تره رو مدیر اون مرکز کنم . چون مطمئنم که هیچکس به اندازه ی اون این لیاقت رو نداره . کسی که اونقدر برام زحمت کشیده که اگه همه ی زندگیمو بپاش بریزم بازم بازم جبران ذره ای از زحماتش رو نکردم . تنها کسی که برام بیشتر از نسبتی که باهاش دارم برام عزیزه . ازون خواهرایی که ممکنه هر چند صد سال یه بار بوجود بیان !! اینو جدی میگم . کسی که معنای واقعی یه عشق حقیقی رو نشونم داد .
عشقمو . سازمو . موسیقی مورد علاقمو با تلاش چند برابر دنبال می کردم .
گاهی اوقات به کسی مثل بیل گیتس قبطه میخورم . نه بخاطر اینکه چندین سال بزرگترین سرمایه دار دنیا بوده . به این خاطر که اونقدر انسانیت داشت تا بخواد از کار خودش دست بکشه تا بتونه به آرزویی که من همیشه داشتم برسه . شاید اگه یکی اینو بشنوه بگه اون اونقدر داره که نیازی نداره . اما چرا این اعراب بی بته ای که دارن تو پول غلت میخورن این کارا رو نمی کنن . نه سرمایه داشتن و از پول بیشتر گذشتن و زندگی رو وقف دیگران کردن لیاقت میخواد که هر کسی نداره .
تو این افکار غرق بودم که یهو برق اومد و همه چیز رو ریخت به هم .
تازه داشتم حال می کردم که نشد .
خلاصه عالم خیال هم دنیایی داره ها . میشه به همه چیز برسی . شاید راهی برای ترغیب به رسیدن به چیزایی که لیاقتشو داری . اما برای کسی که بی ظرفیت باشه میتونه خطرناکم باشه . اما خوب فعلا که یه رویای خوش بود .
من با همین زندگیمم حال می کنم . البته اگه بابا میتونست آروم تر و کمی متفاوت با چیزی که الان هست بود زندگیم میشد آخر زندگی . بچه مایه دار نیستم اما حالا یه کم دیر و زود به هی چی خواستم رسیدم . البته خواسته هامم زیاد گرون نبوده . اما من با همینا هم حال می کنم . همشونو مدیون بزرگترین سرمایه های زندگیمم . مامان و بابا .
الان اگه بابا میشنید منو چپ چپ نیگاه میکرد . حتما برا اینکه اول گفتم مامان ![]()
![]()
یکی نیست بگه بابا تو دیگه 58 سالته . این حرفا دیگه یعنی چی ؟؟؟ ![]()
![]()