گاهی اوقات میشه از تو یه چشم یه دنیا رو دید . بعضی وقتا هم دنیا رو از یه چشم کوچیک . چقدر دنیای کودکی زیباست و چقدر کودک بودن لذت بخش . میشه تو یه چشم به هم زدن عروس شد . میشه تو یه آن خلبان هواپیما شد . اونم چقدر جدی .
کاشکی اونقدر نمی فهمیدم تا درک کنم که چقدر انسان بودن سخت و رنج آوره و چقدر عذاب میکشم وقتی به انسان بودنم فکر می کنم .
الان 16 آذر ماهه که دارم اینو مینویسم . چند روزی از عمل مامان گذشته و اون الان برگشته خونه . اما دیگه نخواهد تونست اون آدم همیشگی باشه . مامانو خدا بهم برگردوند . همه چی اتفاقی و یکدفعه . یه چک آپ معمولی . یه درد تو سینه و 4 تا رگ مسدود شده . آره 4 تا لوله که زندگی رو به قلب رنجور مادرم میرسوندن به طور ناگهانی مسدود شده بودن . اصلی ترین رگش تا 90 در صد بسته شده بود و یه تلنگر لازم بود برای یه ایست قلبی خطرناک که به گفته ی دکترش شانس نجاتش نزدیک به صفر بود . اینجاست که میشه گفت همه چیزو خدا راست و ریس میکنه . خلاصه به خیر گذشت .
الان 3 روزه که سلامتشو به دست آورده و دوباره کنار خودم میبینمش . چقدر خونه بدون اون سوت و کور بود . خوب راسته که آدم تا چیزی رو از دست نده قدرشو نمیدنه . منم این چند روزی حضور بزرگترین نعمت دنیا رو کنارم حس کردم .
دوبار عمل طی 1 ماه حسابی رنجور و خستش کرده . اما حضورش یه دنیا ارزش داره .
خیلی اوضاع قمر در عقربی بود . چند وقتیه حسابی نظم زندگیم به هم ریخته . حس کسی رو دارم که به خط پایان نزدیک شده ، نوار پایان رو میبینه اما هر چی میدوه بهش نمی رسه . هدف زندگیم رو گم کرد م.
دارم می گردم دنبالش .
روحم با هنر پرواز می کنه . با موسیقی . عکاسی .
ذهنم با دنیای بی نهایت کامپیوتر .
خودمم تو دنیای فیزیک دست و پا میزنم .
حالا من با کدومشون میتونم پرواز کنم ؟؟؟
بهم گیر داده بود و هی دنبالم میومد . ولم نمیکرد . مدام با جملات پشت سر هم منو به رگبار کلمات گرفته بود . آخرش کلافه شدم و بهش گفتم بگو ببینم چی میگی . گیر داده بود وجب کن قدمو . آخر تسلیمش شدم .
وجبش کردم . شد 5 تا و نصفی !!!!!!
بهش گفتم . یه جواب خیلی باحال ازش گرفتم .
پس چرا همه به من میگن نیم وجبی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اینم سوال و جواب از یه آتیش پاره ی ۸ ساله ( من بی تقصیرم )
ويژگيهاي شخصي براي اينكه عاشق خوبي باشيد؟
«يكي از شما بايد بلد باشد كه خوب چك بنويسد، چون حتي اگر صد هزار كيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يك قبضهايي هست كه بايد پرداخت كنيد.» آوا، 8 ساله
امروز به چند تا نتیجه رسیدم .
- زیباترین چهره ی دنیا مال چیزیه که بهش میگن شیطان که من اونو اندیشه بد مینامم .
- خالق رنگها بیرنگه . در عین سرشار بودن از همه ی رنگها . چه تضاد قشنگی .
- مخ بعضیا با خوندن همه ی کتابای دنیا باز هم آک آک میمونه !!!
- پشت هر آتشی ممکنه گلستانی باشه و پشت هر آبشار زیبایی یه سیاهچال مرگبار
- من از یه طریق میتونم واقعا عبادت کنم . اونم موسیقیه . من اینطوری نماز میخونم.
- فرشته و شیطان خود منم و این افکار و سرشت منه که در هر لحظه اجازه ی ابراز وجود هر کدوم از دو بعد منو میده .
بسه دیگه این همه مال امروز بود .
اینم روش . البته مال خیلی وقت پیشاست اما خوش کردم اینبار ثبتش کنم برا همیشه .
آنها که به سـر در طـلب کعبه دویـدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتـنــد در آن خــانه بیــابـنـد خـدا را
بســیـار بجســتـند خــدا را و نـدیـدنـد
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
نــاگــاه نـدایـی هـم از آن خانه شـنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خــانـه پرسـتـیـد که پاکان طـلـبیـدند
یه چند روزیه پشت سر هم و با آدمای مختلف میریم لب دریا . یه خورده خشمگین شده این روزا . نفهمیدم چرا . چون اونقدر شلوغش کرده بود که هیچی نمیشد از حرفاش فهمید . فقط داد و قالش نصیب ما میشد . اما دریا خشمش هم زیباست . اگه شد عکسایی رو که از دریا گرفتم میذارم تا اون لحظه ها هم برای همیشه این تو ثبت بشن .
خیلی دلم میخواد بازم حرف بزنم اما نمیشه .
نه اینکه حرفی برا گفتن نداشته باشم . اونقدر حرف تو دلمه که اگه بخوام بگم یه عمر کم میارم . اما خداییش سخته که دلتو بریزی تو گردونه ی کلمات و بگردونیش تا شاید جاذبه ی احساساتت بتونه یه نظمی به این دنیای به هم ریخته بده . دنیای کلمات هم دنیای عجیبیه . گاهی اوقات چند تا کلمه میتونه انسان رو به اوج برسونه . گاهی هم به ته تاریکترین سیاهچاله های هستی . اونجایی که مجبوری با چشمای بازتر زندگی کنی تا وحشت عمیق حاصل از تاریکی رو وارد دونه دونه سلولهای بدنت کنی .
چرا من نمیتونم بنویسم ؟
یعنی این بخش از دنیامو پیش گلم جا گذاشتم ؟
تاحالا تو زندگیم اینطوری نشده بودم . از وقتی این وبلاگمو ریست کردمو دوباره شروع کردم فقط مهمل میبافم . پس کوش اون سعید ؟
تا نیم ساعت پیش که برق نداشتیم تو تاریکی مطلق داشتم به این فکر می کردم اگه یک میلیارد پول داشتم باهاش چیکارا می کردم ؟
تو نیم ساعت فهمیدم چقدر کارای انجان نشده دارم تو این دنیا . چه کسایی تو زندگیم هستن که لیاقت استفاده از این پول رو دارن ؟ و چه چیزایی وجود داره که میتونه بیشتر خوشحالم کنه . اول از همه قرار شده بود یه فکری به حال بیماری بابا مامان بکنم . چون گمون نمی کنم یه تار موشون با هزارها از این پولا برام برابری کنه . بعدش قرار بود بابا رو بفرستم مصر که اینهمه آرزوشو داره و خرت و پرتایی که همیشه دلم میخواست بخرم .
می رفتم تو کار ساخت و ساز و مهمترین قسمتشون که همیشه آرزوشو داشتم تحت پوشش قرار دادن یه مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست بود . خدا میدونه که چقدر دلم میخواد این کار رو انجام بدم . چیزی که واقعا زجرم میده دیدن این بچه هاست که به گناهی که پدر و مادراشون مرتکب شدن اینطور باید مجازات میشن . همیشه دوست داشتم یه مرکز بزرگ برای حمایت از این سرمایه ها تشکیل بدم تا اونطور که لیاقتشو دارن بتونن زندگی کنن . دوست دارم لذت به وجود آوردن برق شادی رو تو چشمای معصوم یه بچه که مهمترین چیز دنیا رو یعنی خانواده رو نداره حس کنم . شادیشونو ببینم و شاد بشم . کاری کنم که اونا هم بتونن حضور یه خانواده رو حس کنن .
خلاصه اینم یکی از آرزوهای بزرگ میلیاردر شدنم بود . و جدی ترینشون بعد از کارای مامان و بابا .
دوست داشتم بهاره ی عزیزمو . کسی که واقعا از یه خواهر برام عزیز تره رو مدیر اون مرکز کنم . چون مطمئنم که هیچکس به اندازه ی اون این لیاقت رو نداره . کسی که اونقدر برام زحمت کشیده که اگه همه ی زندگیمو بپاش بریزم بازم بازم جبران ذره ای از زحماتش رو نکردم . تنها کسی که برام بیشتر از نسبتی که باهاش دارم برام عزیزه . ازون خواهرایی که ممکنه هر چند صد سال یه بار بوجود بیان !! اینو جدی میگم . کسی که معنای واقعی یه عشق حقیقی رو نشونم داد .
عشقمو . سازمو . موسیقی مورد علاقمو با تلاش چند برابر دنبال می کردم .
گاهی اوقات به کسی مثل بیل گیتس قبطه میخورم . نه بخاطر اینکه چندین سال بزرگترین سرمایه دار دنیا بوده . به این خاطر که اونقدر انسانیت داشت تا بخواد از کار خودش دست بکشه تا بتونه به آرزویی که من همیشه داشتم برسه . شاید اگه یکی اینو بشنوه بگه اون اونقدر داره که نیازی نداره . اما چرا این اعراب بی بته ای که دارن تو پول غلت میخورن این کارا رو نمی کنن . نه سرمایه داشتن و از پول بیشتر گذشتن و زندگی رو وقف دیگران کردن لیاقت میخواد که هر کسی نداره .
تو این افکار غرق بودم که یهو برق اومد و همه چیز رو ریخت به هم .
تازه داشتم حال می کردم که نشد .
خلاصه عالم خیال هم دنیایی داره ها . میشه به همه چیز برسی . شاید راهی برای ترغیب به رسیدن به چیزایی که لیاقتشو داری . اما برای کسی که بی ظرفیت باشه میتونه خطرناکم باشه . اما خوب فعلا که یه رویای خوش بود .
من با همین زندگیمم حال می کنم . البته اگه بابا میتونست آروم تر و کمی متفاوت با چیزی که الان هست بود زندگیم میشد آخر زندگی . بچه مایه دار نیستم اما حالا یه کم دیر و زود به هی چی خواستم رسیدم . البته خواسته هامم زیاد گرون نبوده . اما من با همینا هم حال می کنم . همشونو مدیون بزرگترین سرمایه های زندگیمم . مامان و بابا .
الان اگه بابا میشنید منو چپ چپ نیگاه میکرد . حتما برا اینکه اول گفتم مامان ![]()
![]()
یکی نیست بگه بابا تو دیگه 58 سالته . این حرفا دیگه یعنی چی ؟؟؟ ![]()
![]()
بعد یه مدت نه چندان کوتاه که دوران نه چندان شیرین محکومیتمو طی می کردم و به قول بچه ها سایبرنات شده بودم بالاخره یه فوصت پیش اومد تا بتونم بنویسم . چقدر دلم تنگ شده بود برا نوشتن . چقدر این کار آرومم می کنه .
چیزای زیادی پیش اومد تو این مدت . بعد اون ضربه ی ناگهانی که با برگشت سارا بهم وارد شد تا یه مدت همه چیزم به هم ریخته بود . حالا که به عقب نگاه می کنم میبینم که منم کم مرتکب اشتباه نشدم . اونو که یه انسان کاملا معمولی بود در حد یه الهه برای خودم بالا بردم و خواستم یه شبه این الهه رو با دستام بشکونم . کسی که تمام هستیمو ، تک تک سلولهامو فراگرفته بود . وجودی که همه ی وجودمو در بر گرفته بود .
گاهی اوقات بخاطر برخورد آخرم دلم براش میسوزه . هر چی بود و هر کاری که با من کرده بود اونم عاشق بود . منتها دلش جای دیگه ای بود . امانتونستم جلوی خودمو بگیرم . حرفهایی رو زدم که در حالت عاددی هرگز نمیگفتم . یعنی حتی فکر گفتنشونو هم نمی کردم . اصلا کسی که اون حرفا رو زد من نبودم . اما فکر می کنم این سعید دوم که گاهی اوقات همه چیزو به هم میریزه باید اون حرفها رو می گفت . اما نه تو اون وضعیت .
اون با آخرین کار خودش که مطمئنم از روی نادونی و فقط برای آروم کردن خودش انجام داد وجودش رو تو دنیای من یه جورایی به تثبیت رسوند . دنیایی که همیشه به دنبال همه یا هیچ بود تونست بالاخره به یه ثبات نسبی برسه . یه جورایی شاید به این وضعیت نیاز داشتم . الان شدیدا دلم براش تنگ شده . گاهی اوقات به سلامت عقلیم شک می کنم . اما خوب دنیای عشق یعنی دیوانگی . این دیوانگی یه جورایی من سر عقل آورده . درسته که بخش بزرگی از زندگیمو ازم گرفت اما دور از انصافه که بخوام چیزهایی رو که بهم داد رو نادیده بگیرم .
خیلی دلم میخواد دوباره ببینمش و مثل یه دوست باهاش حرف بزنم . هر چند دختر یک دنده و بیش از حد مطمئن به نفسی بود اما یه معصومیتی درش بود که آدمو به خودش جذب می کرد . حالا میفهمم که یه دختر هر چقدر هم معصوم باشه وقتی پای دلش وسط باشه از یه پلنگ زخمی هم خطرناکتر میشه . مخصوصا وقتی که طرفش آدمی مثل من باشه .
تجربه ی نه چندان شیرینی بود . کمی هم لازم برای من .
نمیدونم چرا یهو از اون نوشتم . این روزا خیلی هواشو کردم . خیلی دلم براش تنگ شده . دوست دارم ببینمش . به دور از آدمای سبک مغزی که دور و برشو گرفتن . تقریبا یه سال و نیمه که ندیدمش . هرجا که هست امیدوارم شاد باشه . کاشکی میدونست چقدر دلم هواشو کرده . چقدر دلم براش تنگ شده . البته گمون نمی کنم براش تفاوتی داشته باشه اما همینطوری دلم میخواست بدونه .
کاشکی میتونستم اون روزا رو بسپرم به دریا تا شاید این پرده ی بدبینی نسبت به جنس مخالف رو بزنم کنار و اونطوری که باید ببینمش . تا بتونم فارغ از خاطرات دست نخورده ی یه عشق نمیدونم چطور بگم ناخوش فرجام یه زندگی جدید رو شروع کنم . شاید اون روز زمانی فرابرسه که بتونم راحت باهاش حرف بزنم . تا بتونم باور کنم همه ی اینا خودش بوده . امیدوارم قبل از مرگم اون روز رو ببینم تا این معما برای همیشه حل بشه .
به هر حال .......
خدایا چه کارایی که نکردم تو این مدت . چه دیوونه بازیهایی که در نیاوردم . اون شبهای پر از اضطراب . شبهای پر از کابوس . پر از تهدید . پر از ترس . پر از دردهای غریب و بی پایان . شبهای فرار . فرار از خود . از زندگی . از چنگال یه عده نامرد بی وطن . رفتن تا اوج خطر . رفتن تا مرزهای غربت . تا ثانیه های پر از التهاب از دست دادن همه چیز .
الان یه جور حس رخوت تو تنمه . یه جور بی حسی بعد از روزهای پر تنشو خسته کننده . دلم میخواد یه شروع دوباره داشته باشم . یه شروع دوباره با زندگی . یه جور صلح . یه نوع آشتی .
دو هفته ی قبل بودم مسافرت . جایی که همیشه آرزوی دیدنشو داشتم . شیراز . پارسه . نقش رستم . پاسارگاد . حافظیه . همه جاهایی که یه عمر آرزوی دیدنشونو داشتم . هر چند رفتن به همچین جاهایی با کسایی که باهات همفکر نیستن عذاب آوره . اما بازم لحظات شیرین و به یاد موندنی ای بود . حتی گرمای طاقت فرسای ظهر تو پارسه . بعد از ظهر عجیب و غریب تو پاسارگاد . لحظه های به یادموندنی و تاریخی زندگیم بود . دیدن مقبره ی داریوش بزرگ . کوروش بزرگ و همه ی پدران و افتخارات زندگیم . به پارسی بودنم افتخار می کنم . به اینکه خون اونا تو رگهای منه افتخار می کنم . موقع حضورم تو پاسارگاد فقط تونستم اشک بریزم . نمی دونم این اشکها به خاطر شوق اولین دیدار بود یا غم حاصل از دیدن اوضاع آشفته ی اونجا . غم تخریب و نابودی هستی پارسه و پارسیان .
همیشه با خودم تصور می کردم که وقتی مقبره ی اون بزرگ رو میبینم سجده می کنم و خاکشو میبوسم . اما این کار رو نکردم . آخرین گفته های کوروش رو به یاد آوردم .
"فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی دفن کنند تا اعضای بدنم تبدیل به ذرات خاک ایران گردند"
جلوی خودم رو گرفتم .
سرپا ایستادم و اشکهامو پا کردم . با غرور به اون بنا نگاه کردم . همونجا تصمیم گرفتم راه اجداد خودم رو ادامه بدم . دوست دارم یه روز سرمو بلند کنم و با غرور بگم زندگیمو در راه خاکم و وطنم به جلو پیش بردم . میخوام تو این مسیر گامهامو طوری تنظیم کنم که بتونم خودم رو یه ایرانی و یک پارسی بنامم . میخوام کشورم رو به جایی برسه که همه ی دنیا بفهمه که این جا همو سرزمین پارسه که روزگاری پایتخت تمدن دنیای بشریت بوده .
نمیگم میخوام یک نفری این کار رو انجام بدم اما میتونم جزیی از هزاران سعیدی باشم که تو اون روز و روزهای قبل و بعد تو همون مکان مقدس و جلوی مقبره ی کوروش این تصمیم رو گرفتن . من به اون بزرگ قول دادم . قسم خوردم که این کار رو می کنم . همه ی تلاشمو می کنم . من روزی به اونجا خواهم رسید . اینو مطمئنم . فرشتم اینو بهم گفته .
یه بد شانسی دیگه هم آوردم .
ترم آخر 6 واحد رو گذاشتم برای تابستون تا بتونم یه کم خدمت رفتنم رو بندازم عقب . به خاطر گروه موسیقیمون . اما متاسفانه این تابستون درسهایی که ترم قبل حذف کردم ارائه نشد و من بخاطر 6 واحد یه ترم دیگه موندگار شدم .
از این ناراحت نیستم . چون فکر می کنم تلنگری بود برای نشون دادن راه واقعی زندگیم . و اینکه همه ی تلاشم رو بکنم برای ادامه ی راهی که همیشه قصد داشتم نیمه کاره رهاش کنم . من ادامه میدم چون فکر می کنم باید این کار رو بکنم . چون همه ی کائنات دست به دست هم دارن اینو بهم فریاد میزنن . هر راهی که رفتم به این سمت ختم شد .
من میتونم . پس انجامش میدم .
گاهی اوقات تو زندگی آدم چیزایی پیش میاد که افکاری غیر ارادی ذهن رو به جاهایی میکشونه تا به خیلی چیزها تو زندگی شک کنیم . به خودمون . به دنیامون . به سرنوشتمون . برای من که خیلی وقت ها پیش اومده . اما همیشه به خودم گفتم که همه چیز ممکنه اونی نباشه که تو اولین نگاه نشون میده . به خودم گفتم هیچ چیزی تو دنیا بی هدف نیست و هیچ اتفاقی تو دنیا بدون دلیل نمیتونه باشه . مثل عوض شدن زندگیم تو چند سال اخیر . جالبه من اصلا این نبودم . مسیر من این نبود . اما به جاهایی کشیده شد که گاهی اوقات منم مثل مسعود شصت چی !!! فکر می کنم که اشتباهی بودم .
خیلی جالب شده . چیزهایی که برام با اهمیت بود رنگ و بوی خودش رو از دست داده . علایق ، طرز تفکر ، دیدم نسبت به آدمای اطرافم . همه و همه تغییر کرده . اما نه به صورت طبیعی و تدریجی بلکه یکدفعه و ناگهانی . مثل یه خواب . یه رویا . یهو سرم رو بلند کردم و دیدم که اینجا ایستادم . تک و تنها . تو یه دنیای جدید که برام قابل فهم نبود .
نمیدونم چی بگم .
شاید دیدن اون چهره ی دنیای آدما اونقدرا هم آسون نباشه . شایدم میشه دید اما این نقاب مرموز بودن رو به چهرش شده . به هر حال این چند وقتی افکار جالبی داره میاد سراغم . اما مطمئنم که من اشتباهی نبودم .
یه چند وقتیه دوتا قمری باحال اومدن و زندگی عشقولانه شونو تو تراس جلوی اتاق من شروع کردن . هر روز صبح زود هم بحث های فلسفی راه میندازن تا منو از خواب بیدار کنن . من نمیدونم این دیگه چه سنتی شده . اما خیلی باحاله . پدر من که رو هوا پرنده ها رو یه لقمه ی چپ می کرد از خیر این بینواها گذشت تا بتونن به خوبی و خوشی زنگی شونو بکنن . ( اگه بدونین چه پرنده های خوشگل و نازنینی سر از شکم بابام در آوردن . یادم نمیره اون روزا که با تله های خفن هر بار هوار تا گنجشک بخت برگشته رو با هم میفرستاد به اعماق شکمش که انگار فقط با این پرنده های ریزه میزه پر میشد ) تازه آپارتمان پرستوها و گنجشکا هم اونور خونمونه . اگه بدونین چه خبره اینجا . شانس آوردیم که روستا یا حومه ی شهر نیستیم وگر نه فکر می کنم باید تغییر شغل میدادیم . جالبه برای خودش این داستان شهر نشینی پرستوها و قمری ها .
من نمی دونم که اونجاها چی از آب و دون و امنیت کم دارن که میدون و میان وسط این دود و دم لونه میسازن . خلاصه داستانی داریم ما این روزا . منم از این به بعد باید پولای ماهانمو نصف کنم . نصف خودم و نصف پول خورد و خوراک این جک و جونور ها . مهمونای ناخونده ی خیلی جالبین . زورشونم زیاد شده . غذاشون عقب میفته غر غر و سر و صدایی راه میندازن که بیا و ببین . زورشون به من رسیده . ( تازه اون گربه های دور و برمون رو میذارم برا بعد . چه روزای زمستونی که برای گرم شدن میومدن و میپیچیدن دور لوله بخاری خونه های اطراف . چه دستبردایی هم بهمون زدن . )
اما یه چیز باحال کشف کردم .
وقتی ساز میزنم اینا ساکت میشن . جادوی موسیقی رو اینا هم تاثیر میذاره . بعد این آخوند دوزاری های خوت خوتک میگن ابزار طرب و حرام و از این اراجیف . یکی نیست بگه آخه بد بخت . سر کیو میخوای شیره بمالی . موسیقی با روح تمام موجودات دنیا آمیخته ست . حتی پرنده ها هم به احترامش ساکت میشن . تو برو خجالت بکش که از اینا کمتری . بچه ی دوروزه رو برای آهنگ بذاری واکنش نشون میده اونوقت ........
بی خیال .
مهم این بود که این دوتا قمری و اون صف پرستو ها و گنجشکا و همه ی سر و صداهاشونو خرجی که دست ما انداختن رو تو این دفترم ثبت کنم که شد .
راستی خداییش این پائولوی ما هم چه معجزاتی میکنه . البته نه با عصاش . با کلماتش . دوست دارم روزی برسه که بتونم دنیا رو از این درچه ای که اون بهم نشون داد ببینم . درچه ای که از توش همه چیز رنگ خدا میگیره . همه چیز خدا رو نمایان می کنه . همه چیز به رنگ خداست .
ساحره ی پورتوبلو شو دومین باره که دارم میخونم . اما این بار با لذت بیشتر و دقت مورد نیاز برای خوندن کتابای رفیقمون . من معتقدم کتاباش چند بعد داره . باید چند جور مختلف بخونیشون تا بتونی چند جور مختلف درکش کنی . واقعا با یک بار خوندن نمیشه بگی خوندی کتاباشو . مثل رمان یک بار مصرف نیست . هر چند خیلی وقته که نتونستم درست حسابی کتاب بخونم . اما این دوتا کتاب کار همه ی این مدت رو انجام داد .
واقعا دمت گرم رفیق . بازم گل کاشتی .
این اولین نوشته ی منه تو سال 87
با چه روزیم مصادف شد . امروز تولدم بود . نمیدونم کی 24 سال گذشت . اسم میگه 24 سال . جالب بود امروز همه به فکر پیر شدن خودشون بودن .
خوب وقتی ته تغاری باشی و کوچکترین عضو خانواده ازت 9 سال بزرگتر باشه همینه دیگه . تا دیروز براشون همون داداش کوچیکه ی همیشگی بودم اما امشب یهو دیدن همین داداش کوچیکه 24 سالش تموم شده و رفته تو 25 سالمین دوره از زندگی پر ماجراش .
راستش خودمم باورم نمیشه که 24 سالم شده باشه . پیر شدیم دیگه . یه اتفاق جالب دیگه هم اوفتاده . همین پنجشنبه عروسی داریم . یعنی نامزدی . اونم نامزدی چه کسی . خواهرزادم !!!
ای خاک تو گورت کنن سعید . دیدی بچه ی جقله چطور زد رو دستت .... ![]()
" خوب آتیشش تند بود بیچاره خوب .
فقط امیدوارم پشت نقاب این عشق آتشین که یه خانواده رو داشت میسوزوند یه هوس زودگذر نباشه که با یه شب نابود بشه و با خودش چند خانواده رو نابود کنه . سهیل جان هر چند که این نوشته ی منو نمی خونی اما با تمام وجود و از ته دلم برات آرزوی خوشبختی می کنم . امیدوارم چراغ دل خودت و اون عزیزت همیشه روشن و هر روز گرمتر از همیشه باقی بمونه . میدونم که دنیا زیاد باهات خوب تا نکرد . میدونم که هیچ وقت نتونستی یا بهتر بگم بهت این اجازه داده نشد تا به اونی که لایقشی برسی . اما امیدوارم ایندفعه راه درستی رو انتخاب کرده باشی . یا حد اقل بتونی راهی رو که انتخاب کردی رو با موفقیت طی کنی . دعای خیر من یکی که همیشه به همراهته . "
خوب از موضوع پرت نشم . امروز 24 ساله شدم . 24 تا 365 روز به عبارتی 8760 روز ، 210240 ساعت ، 12612400 دقیقه ، 756864000 ثانیه تو این دنیا دارم زندگی می کنم . به اندازه ی 756864000 ثانیه به عنوان یکی از نمایندگان خدا روی زمین سر کردم . رشد کردم بزرگ شدم و به اینجا رسیدم . همه ی این 756864000 ثانیه رو مدیون دو تا فرشته هستم . دو فرشته ای که گرچه هیچ کدومشون به معنایی از زندگی که تو سرشونه نرسیدن و فقط به عشق من و خواهرام زندگی کردن . ممکنه کمتر مثل یک خانواده بوده باشیم . اما بازم این دوتا فرشته مهمترین دارایی های من تو این دنیا هستن . خدا یا تو این روز مهم از زندگیم فقط سلامتی این دو تا رو ازت میخوام . نمیخوام هیچ وقت تو زندگیشون محتاج کسی بشن . حتی من . میخوام این توانایی رو بهشون بدی که همیشه روی پاهای خودشون وایسن . مثل همیشه مغرور و سربلند . و میخوام این توانایی رو به منم بدی که تا ابد نوکریشونو بکنم . همونطور که زندگیشونو به پام ریختن منم تا اونجایی که میتونم عمرمو وقف این دوتا الماس با ارزش کنم . از بچگی عادت داشتم شب تولدم برای سال آیندم برنامه ریزی کنم . خوشبختانه تولدم تو زیباترین فصل ساله . فصلی که واقعا عاشقشم . فصل تولد دوباره ی طبیعت . منم هر سال با طبیعت متولد میشم .
میخوام امسال تو زندگیم تاحالا بی نظیر باشه . میخوام بینظیر باشم . میخوام خودم باشم . میخوام اونی باشم که میتونم . مطمئنم که فرشته ی منم همیشه باهامه و کمکم می کنه . هر سال که اینموقع میشه فکر می کنم . قد یه سال به مسولیتهام اضافه شده . قد یه سال موظفم که با دید بازتری به دنیا نگاه کنم . قد یه سال موظفم که شادتر باشم و دیگران رو شاد کنم . قد یه سال باید به خدا نزدیکتر بشم .
خداجون نوکرتم . مارو دریاب .
**راستی تفلد منم مبارک**
الان که دارم این مطلب رو می نویسم دقیقا 10 ساعت مونده به تحویل سال . 10 ساعت . یعنی فقط اینقدر زمان از سال 86 باقی مونده . سالی که پر از اتفاقات خوب بد بود . پر از درس . پر از ماجرا . پر از لحطات به یاد موندنی . لحظاتی گاه اونقدر تلخ و شیرین که اشک رو به چشمام آوردن . لحظه هایی که برای همیشه با من باقی خواهد موند . اما فقط به عنوان یه خاطره . نه بیشتر . یه خاطره ی .........
میخوام دور بریزم هر چی رو که تابحال باعث رنج و عذابم شده . کنار بگذارم کسایی رو که با بی رحمی به روحم سوهان زدن و رفتن . لحظه هایی رو که با بی رحمی تمام بهم هجوم آوردن . ساعاتی که خیلی چیزا رو ازم گرفتن . میخوام دورشون بریزم .
خدایا کمکم کن . کمکم کن تا بتونم این قدرت رو پیدا کنم که همه ی بدیها رو به فراموشی بسپارم و از خوبی ها پله ای بسازم برای رسیدن به تو . زشتی ها رو پشت سر بگذارم و از زیبایی ها عینکی بسازم برای دیدن دنیایی که ذره ذره اش تو رو تو وجود خودش داره . این اراده رو در من قرار بده تا بتونم تو لحظه لحظه ی باقی مونده ی زندگیم حرکتی پیوسته داشته باشم در مسیری که به تو ختم میشه . به خودت . به خود عزیزت . به من این نیرو رو بده تا بتونم تمام پرده هایی رو که منو از لذت حضورت محروم می کنه نابود کنم .
میخوام این قدرت رو بهم بدی تا بتونم دست پایین تر از خودم رو بگیرم . دوست دارم منو همیشه از این لذت بزرگ بهره مند کنی . این نیرو و این قدرت رو بهم بدی تا بتونم از هر چیزی که از تو دورم می کنه دل بکنم . بارها ازت خواستم و بازم می خوام که هر چیزی که ممکنه باعث غرور نابجای من بشه رو ازم بگیری . چیزی که حس من بودن و کامل بودن رو در من تقویت کنه .
اونقدر توانایی روح بهم بدی که جز خودت نیازمند هیچ کس دیگه ای نباشم . جز خودت پیش هیچ کسی سر خم نکنم و جز خودت به هیچ احدی التماس نکنم . آره همه ی اینا رو فقط در مقابل تو میخوام . از این حس خواری لذت می برم . از این وابستگی حظ می کنم . از اینکه میدونم هر لحظه و هر جا یه نیروی بی نهایت با من و پشتیبان منه به خودم می بالم .
دوست دارم روحی رو که از وجود خودت در من دمیدی بدون آلودگی تحویلت بدم . کمکم کن تا بتونم روزی که در پیشگاهت حاضر میشم تا اون رو بهت بر گردونم سربلند و پیروز باشم . بتونم اون رو همونطور سپید بهت برش گردونم . میدونم . میدونم که تا حالا هم به قدر کافی آلودش کردم . اما میخوام از این بیشتر و سیاه ترش نکنم . تا بتونم با وجود پاک و پاک کنده ی تو از لوث وجود این آلودگی ها رهاش کنم .
تو زندگیم تنها عشق واقعیم تو بودی و خواهی بود . تنها کسی که هر وقت صدات کردم عاشقانه جوابمو دادی . ازت میخوام آتش این عشق رو هر روز بیشتر و شعله ور تر کنی . میخوام به نهایت با تو بودن برسم . به انتهای این را ه بی پایان . جای که هیچ انسانی حضور نداشته باشه . جایی که فقط من باشم و تو . میدونم خودخواهیه . میدونم برای وجود آلوده و ناپاکی مثل من این حرفها و این آرزوها خیلی زیاده . اما دوست دارم اگه آرزویی بخوام بکنم همینایی باشه که گفتم .
خدایا . یه سال دیگه در پیشه . یه سال جدید . 365 روز غیر قابل پیش بینی که تنها چیزی که منو به این 365 روز امیدوار می کنه بودن و همراهی توئه . حضورتو ازم دریغ نکن . هر چند میدونم که این حرفم بی معنیه . حضورت در جهانی که سرتاسرش در تو خلاصه میشه بی معنیه . میخوام درت غرق بشم . زندگی کنم . بمیرم . میخوام عاشق باشم و عاشقانه بمیرم .
وطنم . هویتم . وجودم .
دلم میخواد تا زمانی که چشمام توانایی دیدن و قلبم تپش داره . آزادی خاکشو ببینم . رهایی شو از بند سیاهی ببینم . رها و سربلند . آزاد و شاد . من اسیر به دنیا اومدم . اسیر هم بزرگ شدم . خدایا . تو رو به بزرگیت قسمت میدم که منو آزاد از دنیا ببری . آزادی .
میخوام آزاد وجودم رو به این خاک پاک بسپارن . میخوام ذرات تنم در آزادی با خاک کشورم یکی بشه . میخوام رهایی و شادی ملتش . مردمش رو ببینم .
مادرم . یگانه امید زندگیم تو این دنیا . تمام هستیم بعد تو . همه چیزم .
خدایا . تنها چیزی که از این دنیای مادی ازت میخوام سلامت پدر و مادرمه . دو تا گلی که همه چیزشونو . همه ی زندگی شونو پای من گذاشتن . کسایی که بهترین لحظاتشونو به پای من ریختن . خدایا . ازت میخوام همیشه سایه ی بالای سرم باشن . زندگی من بدون اونا چیزی غیر قابل جبران رو کم میاره . من فقط سلامتشونو ازت میخوام . میخوام همونطور که اونا همه چیزشونو به پای من گذاشتن . منم همه ی زندگی مو به پاهاشون بریزم . میخوام گوشه ای از این عشق رو جبران کنم . میخوام این حس زیبا رو همیشه با خودم داشته باشم . میخوام بتونم اونطور که شایسته ی این دوتا فرشته ی زندگیم هست این دین رو ادا کنم .
خدایا . هر کسی راه خودش رو داره برای رسیدن به تو . من فقط یک راه پیش رو دارم و اونم به خودت ختم میشه . کمک کن به بیراهه نرم . بارون رحمتت رو . شبنم های لطف و قطرات عشقت رو تو مسیر این راه راهنمای دل بی رمق من قرار بده تا بتونم به انتهای این مسیر برسم . سربلند و رو سپید . دل من خستست . تنها امید و نیرویی که سر و پا نگهش میداره تویی و حضورت .
خدایای . میخوام روحم و وجودم رو آزاد تسلیمت کنم . آزاد و رها . رها از هر قید و بندی .
دین من تویی . مذهب من تویی . ایمان منم تویی .
نمی خوام اسیر این کلمات و استعارات بشم .
بی خیال همه ی دنیا .
خدا جون فقط خودتو عشقه ...
بازم آخر سال شد و بیرون پر از هیاهو و ولوله برای پشت سر گذاشتن یه سال دیگه و استقبال از سال جدید .
فردا آخرین چهارشنبه ی سال 86 و چهارشنبه سوریه . جشنی که به همت بیگانگان و به کاهلی خودمون یواش یواش داره از اون حال و هوای قدیما در میاد . کاشکی این همه محدودیت نبود تا میشد لااقل خودمون سنت ها مونو حفظ کنیم . اما چی میشه گفت به جوونی که یک سال تمام اینور اونور زده و هر کاری میخواست بکنه یه علامت سوال جلوش میذاشتن ؟ کسی که ..........
بی خیال . امشب تو کل شهرمون جشنه. بهتره بگم تو کل ایران . پارسال که واقعا حال داد 4 شنبه سوری ببینیم امسال بر و بچ چه می کننن . میخواستم امروز رو هم تو دفتر خاطراتم ثبت کنم . یه جشن بزرگ . جشنی که با ذره ذره ی وجودمون پیوند خورده . جشنی که پدرامون برگزار می کردن . جشن پاکی . جشن پاک شدن برای رفتن به استقبال سال جدید . پاک شدن از همه ی بدی ها و غم م غصه هایی که تو طول یک سال ممکنه رو دلمون مونده باشه . یه شادی بی نهایت برای یه شروع دوباره .
چقدر قشنگ و زیبا هستن این جشنهای ملی ما . چقدر با مفهوم و پر معنین این شادی ها . برای همین هم یه متن که خیلی وقت پیش از وبلاگ کوروش بزرگ گرفته بودم رو هم ضمیمه می کنم ( تو ادامه ی مطلب . همین پایین ) . هر کی گذارش به اینجا اوفتاد حتما بخونتش . ضرر می کنه .سنت های قشنگی رو که جای خودشونو به شادی های جنون آمیز و ترقه های خطرناک داده . قاشق زنی . شال اندازی . پختن آش چهارشنبه سوری . که مادرم هنوز این سنت رو حفظ کرده و هر سال میپزه . اگه بدونین چه چیزایی توش میریزه . هر چیزی که چرنده و پرنده و خزنده میخورن تو این آش پیدا میشه . میگه حتما باید 40 تا گیاه بره تو این آش . به قول خودش آش 40 گیاه . ما هم هر سال هر نوع علفی که دیده باشین نوش جان می کنیم با این آش . اما خداییش خوشمزه میشه .
« زردی من مال تو .... سرخی تو مال من »
خلاصه بگم .
چهارشنبه سوری خودم و چهارشنبه سوری همه ی ایرانی ها مبارک
چهارشنبه سوری هر کسی هم که اینو می خونه مبارک .
دلاتون مثل آتیش چهارشنبه سوری گرم و گرمی بخش .
زندگیتونم مثل آتیش چهارشنبه سوری پاک و عاری از هر گونه غصه و غم .
شاد باشید و دیگران رو هم شاد کنید .
ادامه مطلب